گیشه: معرفی فیلم Crimson Peak
در آغازِ خلقت، خداوند روحاش را به جانِ آدمی دمید، تا انسان در گسترهی زمین، به زندگیِ مادیِ خویش بپردازد و پس از مرگ، به سوی پروردگارش بازگردانده شود؛ بهواقع در موازاتِ زمین و آسمان، از ماده به ماورا سفر کند و جسم و روحاش نیز از هم دریده شوند. اما به راستی ارواح وجود دارند؟ پس از مرگ، تکلیفِ انسانها چه میشود؟ آیا دنیای نامرئیِ دیگری انتظارِ جانِ آدمی را میکشد؟ جوابِ آشکارِ «دل تورو» در همان سکانسِ آغازینِ «قلعهی خونین» به صراحت بیان میشود؛ روحها وجود دارند! البته اعتقاد به وجودِ ارواح، از زمانِ فلسفهی مثالِ افلاطون، جنبهی رسمی و حتا عرفانی به خود گرفته و قرنها بعد، از دلِ متعصبانِ مذهبی، ژانری به نامِ گوتیک را به وجود آورده است. اساسا در سینمای گوتیک، وجودِ نیروهای ماورایی مانندِ ارواح، شیاطین و قلعههای متروک و ترسناک، جزوِ ارکانِ جدایی ناپذیر و قراردادی محسوب میشوند. «دل تورو» نیز «قلعهی خونین» را در همین راستا و سبک و سیاق بنا کرده است تا قصهای روحمحور، در قلعهای خونآلود و وفادار به ریشههای کلاسیکِ گوتیک تعریف کرده باشد.
(این پاراگراف داستانِ فیلم را لو میدهد)
قصه دربارهی دختری به نامِ «ایدِث» است که در کودکی مادرش را از دست میدهد. سپس روحِ مادر بر او ظاهر میشود و اخطار میدهد که باید از «قلعهی خونین» دوری کند. چهارده سال بعد سر و کلهی مردی به نامِ «توماس» به همراهِ خواهرش «لوسیل» در زندگیِ «ایدث» پیدا میشود. «توماس» که برای اختراعِ جدیدش به پول نیاز دارد، تصمیم میگیرد قلبِ «ایدث» را به دست آورد تا اینگونه ارثِ خانوادگیِ دختر را بالا بکشد. «ایدث» خیلی زود به «توماس» دل میبازد و با او ازدواج میکند و همراه با وی، به قلعهی اجدادیِ «توماس» میرود. اما چندی بعد، متوجه میشود که این قلعه همان جایی است که مادرش چهارده سال پیش، از آن حرف زده بود. «ایدث» همچنین درمییابد که «توماس» و «لوسیل» عاشقِ یکدیگرند و قرار است پس از تصاحبِ اموالاش، او را بکشند! بنابراین ایدث با کمکِ «دکتر آلن» تصمیم به فرار میگیرد، «توماس» و خواهرش «لوسیل» را میکشد و «قلعهی خونین» را با سر و وضعی خونآلود ترک میکند.
فیلمِ «قلعهی خونین» در تلاش است تا سینمای گوتیکِ کلاسیک را با ظاهری شکیل و آراسته به روی پرده آورد. اما آیا برای خلقِ چنین اثرِ محترمی، تنها وجودِ چندین روح و قلعهای متروک و مرموز کفایت میکند؟ «دل تورو» با تمرکزِ بیش از حد به تجملاتِ ظاهریِ فیلم، از درونمایه و بنیانِ قصهگویی غافل شده است. وقتی که در طولِ فیلم، ارواحِ مختلفی مدام به تصویر کشیده میشوند و در اَشکالِ گوناگون، خودنمایی میکنند، نتیجه میگیریم که نقاطِ آشفتگی و گره گشاییهای فیلمنامه هم باید بر همین اساس به رشتهی تحریر درآیند، اما به ضرسِ قاطع، هیچکدام از روحهای عزیز، حتا در حدِ خرده پیرنگهای سطحی هم ظاهر نمیشوند و عملا بود و نبودشان دردی را دوا نمیکند. اگر از همان ابتدا، روحِ مادرِ «ایدث» بر او ظاهر نمیشد و از عواقبِ «قلعهی خونین» چیزی نمیگفت، باز هم در جریانِ قصه اتفاقِ خاصی نمیافتاد. چراکه خودِ «ایدث» به همراهِ «دکتر آلن» شروع به کشفِ معماهای مرموزِ این قلعه میکنند و اتفاقا به نتیجه هم میرسند. ارواحِ حاضر در خودِ قلعه نیز هیچ قدمی در پیشبردِ داستانِ اصلی برنمیدارند و فقط به عنوانِ دکوراسیون و آکسسوارِ صحنه، جنبهی تزیینی به خود میگیرند.
اولین دیالوگِ فیلم را ایدث اینگونه بیان میکند؛ «ارواح وجود دارند»! خب که چه؟ چرا هیچ نگاهی در فیلم وجود ندارد؟ چرا هیچ حرف و ایده و نظری در اینباره مطرح نمیشود؟ فقط اینکه بدانیم ارواح وجود دارند کافی است؟ خب اینکه دیگر همقد و اندازهی عنوانِ تیترهای روزنامهی همشهری میشود؛ مدیومِ سینما پس به چه کار میآید؟ گویی «دل تورو» تنها میخواسته با اصرارِ زیاد، در فیلماش فضاهای پُر رمز و رازی بسازد و ارواحِ متعددی هم در آن بگنجاند تا برچسبِ گوتیک را به آن تحمیل کند، وگرنه در غیرِ اینصورت از دیگر بخشهای اساسیِ سینما غافل نمیشد. هیچ جهانبینی و ایدئولوژیِ خاصی در فیلم دیده نمیشود و هیچکدام از بخشهای آن، عمقی پیدا نمیکنند و لایهای نمیسازند. «قلعهی خونین» فقط قصهی تک بُعدیاش را میگوید و میرود. گویا کاری ندارد که بیننده از آن متاثر میشود و حسی دریافت میکند یا نه؛ صرفِ اینکه سینمای گوتیک را در ظاهری چشمنواز آفریده باشد کافی است. به همین خاطر قلعهی خونینِ «دل تورو» فیلمی کاملا خنثا و سطحی از آب درآمده که وجودِ ارواحِ متعدد در آن، اضافاتی تحمیلی و بدونِ کاربرد محسوب میشوند، تا فقط فضای بزرگِ قلعه را پر کرده باشند و به اثر، جلوههای بصری ببخشند.
قلعهی خونینِ «دل تورو» فیلمی کاملا خنثا و سطحی از آب درآمده که وجودِ ارواحِ متعدد در آن، اضافاتی تحمیلی محسوب میشوند
«قلعهی خونین» جدا از روح بازیهایش (!) قرار است درامی عاشقانه هم داشته باشد. این درام، چنان که در فیلم به نمایش درمیآید کاملا درونی است و ستیزِ ایدث با خودش را رقم میزند. (راجع به قلعهی خونین صحبت میکنیم؟!) ایدث با اینکه بازیِ خوبی دارد اما هرگز به شخصیتِ خوبی تبدیل نمیشود و هیچکدام از رفتارهایش هم منطقِ لازم را پیدا نمیکنند. آیا او به دلیلِ از دست دادنِ مادرش در زمانِ بچگی، دچارِ کمبود و خلاءِ عاطفی شده است؟ آیا به دلیلِ ظاهر شدنِ روحِ مادرش بر او، مشکلِ روانیِ خاصی پیدا کرده؟ آیا تابحال هیچ ابرازِ علاقهای از مردی ندیده است؟ بدونِ اینکه دل تورو پاسخی برای این سوالها ارائه کند، ایدث را در تعاملی چند ثانیهای با «توماس»، عاشقپیشه نشان میدهد. این عشقِ غیرِمنطقی چگونه و از کجا آب میخورد؟ از حفرههای نتراشیدهی داستانی؟ مگر میشود با پروتاگونیستی که کارگردانش حتا یک قدم هم او را به مخاطب نزدیک نکرده است در چنین رابطهی مضحکِ عاشقانهای همذات پنداری کرد؟ ندیده و نشناخته این عشق را کجای دلمان بگذاریم و باور کنیم؟ «ایدث» بیشتر از اینکه عاشقپیشه به نظر برسد، احمق جلوه میکند. شخصیتِ احمقی که مدام درحال فریب خوردن است و هیچ وجهی از ابعادِ شخصیتیاش هم نمایان نمیشود.
شخصیتِ «توماس» هم که ظاهرا به ایدث ابرازِ علاقه میکند تا پس از ازدواج، اموالش را بالا بکشد، معلوم نیست دقیقا چه میخواهد و چه هدفی دارد. چراکه او در گذشته هم، بر سرِ چهار پنج دخترِ دیگر این بلا را آورده و اموالشان را تصاحب کرده بود. اینهمه تلاش و پول فقط برای راه اندازیِ یک اختراعِ جدید؟ خب آدمِ حسابی، تو اگر این مقدار پول را جمع میکردی که به گنجِ قارون رسیده بودی! پس چرا هنوز گدایی؟ از طرفِ دیگر شخصیتِ «لوسیل» که خواهرِ «توماس» است، صرفا در لحظاتِ پایانیِ فیلم پرداخت میشود که هرگز کافی نخواهد بود. به قولِ «لوسیل»، او عاشقِ برادرش «توماس» است و حتا در این عشق به جنون هم رسیده. سوال اینجاست که اگر لوسیل چنین عشقی به برادرش دارد و برادرش هم در جریان است و به خواهر عشق میورزد، پس چرا دقیقا تنها اقدامی که این دونفر برای پولدار شدن میکنند، ازدواجِ توماس با دخترانِ پولدار است؟ مگر قحطیِ کار آمده؟ سادهلوحانهتر اینکه «توماس» در انتهای فیلم واقعا عاشقِ ایدث میشود و بیننده این کشفِ بزرگ را فقط باید از طریقِ یک دیالوگ به دست آورد و لاغیر! وحشتناک است، فقط یک دیالوگ! چراکه نه در رفتارِ توماس و نه در حالتِ بازی و نه هیچ چیزِ دیگرش این تغییر به چشم نمیخورد و از اول تا آخرِ فیلم، او مانندِ چوبِ خشکی سرد و بیاحساس و بدونِ تغییر باقی میماند.
اما «قلعهی خونین» هرچقدر که در فیلمنامه و درونمایهاش مشکل دارد، در خلقِ جلوههای بصریِ چشمنواز، شاهکار آفریده است. فیلم، با رنگِ غالبِ قرمز و سبز جلو میرود و در تمامِ صحنهها نیز آن را حفظ میکند. «دکتر آلن» که به عنوانِ چشمپزشکِ خانوادگی در فیلم ظاهر شده است میگوید: «فردی که کوررنگی دارد، دو رنگِ قرمز و سبز را تشخیص نمیدهد، اما چون اکثریتِ افرادِ اطراف، آن رنگها را قبول دارد، او هم باور میکند که این رنگها واقعی هستند». تاثیرِ این دیالوگ به شکلِ تمامقد خودش را در نورپردازیِ فیلم نشان میدهد و هارمونیِ نمادگرایانهای هم خلق میکند. نمادی به این مفهوم که در دنیای مادی، ممکن است اجسامِ ماورایی و متافیزیکیِ زیادی وجود داشته باشند که ما با چشمهایمان قادر به دیدنِ آنها نیستیم؛ اما اگر نیاز باشد، میتوانیم آن سیگنالها را دریافت کنیم. این ادعا در فرمِ نورپردازی و رنگآمیزیِ فیلم، به طورِ کامل و به چشمنوازترین شکلِ ممکناش درآمده است تا جلوههای بصریِ خارقالعادهای به اثر ببخشد. اساسا «دل تورو» در تمامِ کارهایش اهمیتِ زیادی برای زیباییِ «تصویری – بصری» قائل است، که متاسفانه گاهی مانندِ «قلعهی خونین» منجر به غفلت از بخشهای دیگر و اصالتِ خودِ فیلم میشود، گاهی هم با تلفیقِ زیباییِ ظاهری و درونمایهی چندلایه و فرمالیستی، شاهکاری چون «هزارتوی پن» خلق میکند.
«دل تورو» با تمرکزِ بیش از حد به تجملاتِ ظاهریِ فیلم، از درونمایه و بنیانِ قصهگویی غافل شده است
«قلعهی خونین» فیلمی است که در آن ارواحِ بیآبروی بیکاری زندگی میکنند که بود و نبودشان هم، چندان فرقی نمیکند. فیلمی آراسته و زیبا که صرفا ظاهرِ سینمای گوتیکِ کلاسیک را حفظ کرده است؛ اما نه درامِ تاثیرگذاری دارد، نه شخصیتی میسازد و نه ایدئولوژیِ خاصی را نشان میدهد. درواقع آخرین اثرِ «دل تورو» از هزارتوی ابعادِ مختلفِ سینما، حتا یک لایه را هم به عمق نمیبرد و عمیقترین مفاهیمِ دراماتیکِ قصه را هم در سطح نگه میدارد. فیلمی بهشدت خنثا و قابلِ پیشبینی، با سینمای گوتیکِ تاریخ مصرف گذشتهی ظاهرنما، که تنها با شمایلی زیبا و چشمنواز میآید و قصهاش را تعریف میکند و میرود.
تهیه شده در زومجی