نقد فیلم بروتالیست (The Brutalist) | اشپیلمان بعد از پیانیست!
بروتالیست قبل از آمدناش خیلی سروصدا به پا کرد. منتقدان بیش از هر فیلم دیگری منتظرش بودند. اما تجربهی چند سالهی اخیر سالهای سینما به همهی منتقدان و مخاطبان باید ثابت کرده باشد، که منتظر هر فیلمی باشی، بدون شک با سرخوردگی مواجه خواهی شد. این بدان معنی نیست که بروتالیست فیلم بدی است، اتفاقا فیلم استانداردی است اما اندازهی آن همه انتظار و نقدهای وسوسهانگیز پیراموناش نیست. این فیلم که برای اولین بار در جشنواره ونیز بهنمایش درآمد، برخی از منتقدان را شیفتهی خود کرد، البته باید این نکته را هم در نظر گرفت، که سینما قبل از اینکه هنر بهحساب بیاید، جهانی سیاسی است و خیلی از فیلمها با توجه به موضوعات حساسشان یا باید خیلی تحویل گرفته شوند و یا رد شوند. بروتالیست نیز جز همین دسته از فیلمهاست. دربارهی هلوکاست است اما با نگاهی جذابتر و متفاوتتر.
بروتالیست در میان انبوه فیلمهای نهچندان خوب امسال، اثری قابل تحمل و گیراست، اما برای من آن فیلمی نیست که خیلی دوستش داشته باشم. در اینجور مواقع ترجیحام دیدن آنورا (Anora) و یا اتاق کناری (The Room Next Door) است. بروتالیست که برای اولین بار در جشنواره ونیز بهنمایش درآمد و جایزه شیر نقرهای بهترین کارگردانی را نصیب کوربت کرد، حالا یکی از امیدهای اسکار است و بدون شک با توجه به تبلیغاتی که پشت سرش است، جوایزی را متعلق به خود خواهد کرد.
در ادامه داستان فیلم لو میرود
فیلم پیانیست را بهخاطر دارید؟ اصلا مگر میشود آن فیلم را فراموش کرد؟ مخصوصا «آدرین برودی»اش را! مخصوصا آن معصومیت غمانگیز مرده در چشماناش را! اصلا پیانیست جدای از کارگردانی رومن پولانسکی با همین آدرین برودی در خاطرها ماند، او بخش جدایی ناپذیری از تاریخ سینمایی هلوکاست است. خاطرهی هلوکاست در سینما با این بازیگر زنده میشود ما فیلم فهرست شیندلر را داریم اما هیچ چیزی جای گریهها و نگاههای برودی را نمیگیرد. گویا اگر او نبود پیانیست هم نبود، چیزی که بردی کوربت خیلی خوب آن را فهمیده است. اصلا او با انتخاب آدرین برودی نوعی ارجاع میزند به پیانست پولانسکی، به هلوکاستی که اشپیلمان از سر رد کرده است.
پیانیست مرثیهای بر جنگ جهانی دوم و نسلکشی یهودیان در میان ایدئولوژیهای نازیها بود و حالا بروتالیست سوگنامهای است بر زندگی یهودیان، در دوران پس از جنگ
آدرین برودی در پیانیست نقش هنرمندی را بازی میکرد که در رادیوی لهستان تا قبل از بمبارانهای نازیها قطعات کلاسیک مینواخت. او همه چیزش را از دست داد، خانواده، دوستانش، موسیقی و زندگی را. حالا لازلو توث همان اشپیلمان است، آدرین برودی بروتالیست همان آدرین برودی پیانیست است که بعد از رد کردن هلوکاست دوران پس از جنگ را در آمریکا میگذراند. پیانیست مرثیهای بر جنگ جهانی دوم و نسلکشی یهودیان در میان ایدئولوژیهای نازیها بود و حالا بروتالیست سوگنامهای است بر زندگی یهودیان، در دوران پس از جنگ. بروتالیست و پیانیست هر دویشان پر از درد و سوگاند، پر از ناامیدی و طعم تلخ از دست رفتن آرزوها.
بردی کوربت بسیار هوشمندانه با تازهترین فیلم خود در مقام کارگردان عمل میکند. او آدرین برودی را میآورد، اصلا اگر آدرین برودی در این میان نبود، فیلم تاثیرگذاری خود را در میان منتقدان و مخاطبان از دست میداد. آن پلی که میان دوران جنگ و دوران بعد از جنگ برای یهودیان و دلایل رفتن آنها به سرزمین موعودشان (طبق باورهای قوم یهود) در این فیلم بهتصویر کشیده شده است دیگر وجود نداشت. درواقع بروتالیست خود را مدیون پیانیست، رومن پولانسکی و آدرین برودی است. سرگشتگی و آوارگی یهود با این سه آبجکت سینمایی در دنیای فیلم بیش از هر چیز دیگری در دسترس است.
فیلم با صدای جیغ زنی شروع میشود. درواقع روایت فیلم شروع میشود، چراکه بروتالیست چیزی حدود سه ساعت و نیم قرار است ادامه داشته داشته باشد. زنی با صورتی زخمی وارد قاب میشود، بعدا میفهمیم که او خواهرزادهی لازلو، ژوفیا است. میفهمیم که جنگ تمام شده است، متفقین پیروز شدهاند و حالا قرار است شاهد ترومای بعد از جنگ باشیم. مونولوگی نیز که روی تصاویر است خود گویای جهان بعد از نازیهاست. بعد از این سکانس بهسراغ شخصیت اصلی قصه میرویم، آدرین برودی را در کشتی میبینیم. حالا اشپیلمان بعد از اتمام جنگ، رویای آمریکائی به سرش زده است و وارد آمریکا میشود.
اشپیلمانی که از دست نازیها جان سالم بهدر بود، باید اینجا نیز بهعنوان یک یهودی، بهعنوان یک غیرکاتولیک، بهعنوان یک مهاجر نیز جان سالم بهدر ببرد
لازلو بعد از اینکه از تاریکی کشتی بیرون میآید اولین چیزی که همراه مخاطب میبیند، مجسمهی آزادی است اما وارونهاش! قرار است لازلو رویای آمریکائی وارونهای را ببیند، درواقع کابوس آمریکائی! اشپیلمان در پیانیست توسط نازیها نابود شد و حالا لازلو قرار است تن به کابوس آمریکائی بدهد همانهایی که بخاطر منافعشان در برابر هلوکاست سکوت کرده بودند. مجسمهی آزادی همینگونه کج و برعکس میماند و صاف نمیشود! یک استعارهی گلدرشت برای مخاطب. حالا مخاطب تا ته قصه را میخواند و میفهمد که هیچجا برای هیچ آوارهای جائی ندارد. آدمها بدون وطنشان، سرگشتههایی تنها هستند.
لازلو وارد آمریکا میشود، بینیاش شکسته است، داغ جنگ را میتوان از نگاهاش خواند. حالا اشپیلمانی که از دست نازیها جان سالم بهدر بود، باید اینجا نیز بهعنوان یک یهودی، بهعنوان یک غیرکاتولیک، بهعنوان یک مهاجر نیز جان سالم بهدر ببرد. لازلو نزد پسرعمویش آتیلا میرود، او اکنون یک کاتولیک است، نامش را عوض کرده و همسری آمریکائی دارد. شرایط کسبوکارش را نیز همانند علاقهی آمریکائیها ترتیب داده است! آتیلا: مردم اینجا از کسبوکارهای خانوادگی خوششون مییاد. اما او منظورش شیوهی کاتولیک بودن است و نه یهودی بودن.
لازلو کنار پسرعمویش میماند برای یک ثروتمند کتابخانه میسازد و در این هنگام فیلم آرامآرام به مرحلهی شخصیتپردازی میرسد. لازلو یک یهودی مهاجر بااستعداد است که کسی او را نمیخواهد. اشپیلمان و لازلو هردویشان هنرمندند اما یهودیاند پس جائی در میان مسیحیان و رویای آمریکائی ندارند، این جهان فیلمسازی کوربت و رومن پولانسکی در این دو فیلم است. در بخشهای ابتدایی فیلم و در پردهی اول، بروتالیست آستر یک درام انسانی را به خود گرفته است و دست به ترکیب ژانری میزند. درام روی کارکتر لازلو دقیق میشود، او را از خانهی آتیلا تا هنگام جابهجایی ذغالسنگ همراهی میکند. از زندگی در کلیسا تا صف غذای مجانی همراهاش است، نامهنگاریهای او با همسری که از اردوگاه نازیها جان سالم بهدر برده است تا تلاشاش برای کمک به دوست سیاهپوست خود. همهوهمه گواه فیلمی است که قصد قصهگویی دارد و به شخصیتاش اهمیت میدهد.
در بخشهای ابتدایی فیلم و در پردهی اول، بروتالیست آستر یک درام انسانی را به خود گرفته است و دست به ترکیب ژانری میزند
جدای از بخشبندیهای فیلم، بروتالیست را میتوان به چند قسمت تقسیم کرد. بخش کوچک ابتدایی فیلم، جائی که روایت شروع میشود و خواهرزادهی لازلو ترسیده و درمانده به صداهای خارج از قاب نمیتواند واکنش مناسبی نشان دهد، بروتالیست یک اثر آشویتسی است. بعد از آن از جائی که لازلو از کشتی پیاده میشود و تا زمانی که به استخدام کارخانهدار مشهور آمریکائی درمیآید، ما با یک درام انسانی طرف هستیم. در این مدت مخاطب با مصائب آوارگی بعد از جنگ روبهرو میشود. لازلو هنرمند در کلیسا میخوابد، ذغال سنگ جابهجا میکند و بهخاطر یهودی بودن و مهاجر بودناش متهم به تعرض میشود.
اشپیلمانی که پیانو مینواخت، حالا تبدیل به لازلویی شده است که از جنگ گریخته اما همچنان داغ یهودستیزی را بر تن دارد. تنها هروئین و روسپیها دردش را مقداری آرام میکنند. او کاملا شبیه قهرمانهای فیلمهای نوآر است، سرگشته، تنها، بیهدف و بیامید در آمریکائی که رویای آمریکایی در سر دارد. در بخش ابتدایی فیلم، بروتالیست را میتوان یک ترکیب ژانری درنظر گرفت. ما در این قسمت از درام، مردی را داریم که در حال مبارزه با سرنوشتاش است، لازلوی تنها. کارکتری که در قالب نورپردازیهای فیلمهای جنایی و نوآر، تن به سرنوشتاش میدهد و جوری پرداخت میشود که ما یادمان میرود او بازماندهای از هلوکاست است.
بروتالیست در بخشهایی از خود یعنی در پردهی ابتدایی یک فیلم کلاسیک آمریکائی است که رویهی نوآرها را دارد و همسر مو بلوند همراه با رژ لب قرمز آتیلا هم، همان زن همیشگی این ژانر است که قهرمان قصه را بهسمت نیستی هول میدهد. قهرمان قصه، مردی است که از ایدئولوژی هلوکاست و نازیها فرار کرده و حالا گرفتار یک زندگی نوآری شده است. بردی کوربت حالا قهرمانی دارد که در زیرمتن زندگیاش هلوکاستی دردناک به چشم میآید. فیلمساز در بروتالیست ایدئولوژی نازیها در پیانیست را به گوشهای میراند و رویای آمریکائی برای استثمار مهاجران را جایگزین آن میکند. از این جهت فیلم را میتوان، اثری نسبتا متفاوت در گونهی هلوکاست در نظر گرفت. برخلاف نوآرهای کلاسیک، زندگی قهرمان نوآر کوربت زیرمتن دارد، آنهم یک زیرمتن قوی، آوارهای از هلوکاست!
قهرمان قصه، مردی است که از ایدئولوژی هلوکاست و نازیها فرار کرده و حالا گرفتار یک زندگی نوآری شده است
تا به اینجای فیلم یعنی تا سکانسی که هریسون آن سرمایهدار پولدار فیلادلفیایی بهدنبال لازلو میآید، همه چیز عالی است، یک درام انسانی در ترکیبی از سینمای نوآر، همراه با ایدههایی ضدجنگ. اما بعد از سپری شدن این یک ساعت و شروع پردهی دوم بروتالیست، فیلم زیر خرواری از ایدههای ناپخته مدفون میشود. کوربت نمیداند چگونه جهان خودش را جمعوجور کند و آن قصهپردازی پردهی اول را ادامه دهد. بعد از شکلگیری دوستی میان لازلو و هریسون که نقطه عطفی برای پیرنگ به حساب میآید، درام آستر دیگری به خود میپوشاند و زیرمتنها و ایدههای مختلفی وارد فیلم میشود. اول اینکه جهان جذاب و نوآری کوربت کمکم رنگ میبازد. ایدههای این سینمای جذاب بهسمت فراموشی میرود و بروتالیست وارد دنیایی میشود که مخاطب تا انتهای فیلم منتظر پرداختاش است.
همانطور که از نام فیلم پیداست، کوربت سعی دارد تا از معماری بهعنوان یک شخصیت در این فیلم استفاده کند، (بروتالیست سبکی از معماری است). لازلو یک نابغهی معماری است که هلوکاست زندگیاش را زیرورو میکند. حالا او قرار است ساختمانی عظیم و رویایی را برای هریسون بسازد، چیزی که از نظر دیگران عملی غیرقابل دسترس بهحساب میآید. با اینحال لازلو مقدمات کار را میچیند، نقشه را میکشد، ماکت ساختمان را میسازد و برآورد بودجه میکند. حالا آن لازلو هنرمند آواره جایگاه خود را بهعنوان یک هنرمند در رویای آمریکایی پس از جنگ پیدا کرده است. اما سوال اینجاست که معماری تا چه اندازه توانسته است بهعنوان یک شخصیت خودش را ابراز کند؟ این هنر تا کجا در شخصیتپردازی لازلو تاثیر داشته است؟
جواب این سوال به رابطهی میان لازلو، آمریکا و معماری برمیگردد. اول اینکه کوربت نمیتواند از معماری بهعنوان یکی از آبجکتهای شخصیتپردازی برای لازلو استفاده کند. اگر شما هنر نقشهکشی و معماری را از لازلو بگیرید و به او شغل دیگری بدهید، چیزی در این میان تغییر نمیکند! مثلا فکر کنید که ما در بروتالیست لازلویی را داشتیم که نویسنده بود و به دنبال ناشری میگشت که با یهودیان مشکلی ندارد و پول کافی را در اختیار او قرار میدهد. از طرفی دیگر نیز رابطهی میان آمریکا و معماری در این فیلم بسیار مبهم است، برای همین است که بعد از اتمام فیلم، چیزی از معماری در ذهن مخاطب باقی نمیماند.
معماری و سبک بروتالیست چندان نمیتوانند با بخش اول فیلم ارتباط معناداری برقرار کنند، بههمین دلیل ما نیازمند پلی هستیم که بتواند درام انسانی پردهی اول را به درام هنری پردهی دوم ربط دهد
بروتالیست سبکی از معماری است که بین سالهای ۱۹۵۰ تا ۱۹۷۰ رواج پیدا کرد. سبکی که با تمرکز بر عریان ساختن ساختمانها با استفاده از بتن به منظور سریع ساختن خرابیهای پس از جنگ پیش میرفت. کوربت با این نگرش به چه استعارهی جذابی میرسد! لازلویی که از جنگ گریخته با استفاده از سبک بروتالیست باید جهان نابودشدهی بعد از درگیری جنگ جهانی دوم را از نو بسازد. اما این استعاره از همان ابتدا از کار میافتد و بعد از گذشت مدتی به چشم مخاطب خیلی گلدرشت میآید. نه ارتباط میان لازلو و معماری مشخص میشود و نه نقش آمریکا در این میان خودش را نشان میدهد.
معماری و سبک بروتالیست چندان نمیتوانند با بخش اول فیلم ارتباط معناداری برقرار کنند، بههمین دلیل ما نیازمند پلی هستیم که بتواند درام انسانی پردهی اول را به درام هنری پردهی دوم ربط دهد. اصلا چیزی در این بین معلوم نیست، نمیتوانیم ارتباط جذابی میان ساختمانهای بتنی و یک یهودی جنگزده پیدا کنیم. هرچه قدر که معماری و بروتالیست در این فیلم از یک شخصیتپردازی جذاب دور میشود، آمریکا به خود شخصیت میگیرد. آمریکا برای خودش یک کارکتر است. مخاطب بهراحتی میتواند با آن ارتباط برقرار کند. مجسمهی وارونهی آزادی، بهخوبی تا انتهای فیلم سرجایش میماند و باعث پرداخت عمیقی از آمریکا میشود. بیخانمانها، زندگی در کلیسا، آدمهایی که در وسائل نقلیه گدایی میکنند، خانهی کثیف و زوار در رفته لازلو، بیمارستانهای بدون اتاق که مریض را در راهرو بستری میکنند و هروئینی که راحت در دسترس است و اقلیتها به خود تزریق میکنند. در آخر کار این آمریکا و رویای وارونهاش است که در ذهن باقی میماند و نه ساختمانها و معماری.
ایدهی بعدی فیلمساز که قرار است در بروتالیست جای گیرد، تفکرات ضدیهود و علت شکلگیری کشور اسرائیل است. در پردهی اول همسر آتیلا که یک کاتولیک آمریکائی است، لازلو را از خانه و محل کار همسرش بیرون میاندازد. این ایدهی ضدمهاجر و ضدیهود در پردهی بعدی فیلم قوام بیشتری میگیرد و بهعنوان یک زیرمتن خودش را نشان میدهد. بعد از ملاقات دوبارهی لازلو و هریسون، زندگی لازلو عوض میشود، البته او تنها یک شغل پیدا میکند، نه یک زندگی! حالا لازلو در خانهی هریسون ساکن است اما گویا همان اشپیلمانی است که از دست نازیها در حال گریختن است و در خانه و انباری مستهلک و نابودشدهای زندگی میکند.
لازلو قرار است بنای یادبودی برای مادر هریسون بسازد، مسیحیان از این بابت نگران هستند، پروتستانها نمیتوانند ببینند که یک یهودی بیخ گوششان مشغول ساخت یک کلیسا است. لازلو تمام سعی خود را انجام میدهد اما همگان از او نفرت دارند، گویا ایدئولوژی ضدیهود در رویای آمریکائی هم دستبردار لازلو نیست. در طراحی خانهی لازلو از رنگهای سرد استفاده شده است، دیوارها همهشان ترک برداشتهاند، چیزی از زیبایی در آنجا وجود ندارد، گویا در حال دیدن فیلمی از دوران رکود بزرگ اقتصادی آمریکائی هستیم و نه زمانی که آمریکا ، رویای آمریکائیاش را در حال دیدن بود.
بروتالیست فیلمی است که میخواهد در محدودهی زمانی ۳ ساعت همه چیز را نشان دهد. خب چنین چیزی امکانپذیر نیست مگر اینکه یک کارگردان باهوش اختیار این فیلمنامه را در دست بگیرد و با اکتفا به میزانسنها و قاببندیها جهان سختی که یک تاریخ و چند ملت برایش کشته شدهاند را بهتصویر بکشد. کوربت میخواهد داستان مردی را بسازد که خدای بروتالیست است، ازقضا یهودی هم هست، مهاجر هم هست، از هلوکاست جان سالم به در برده و حالا به آمریکائی آمده است که سوسیالیسم و سرمایهداری روبهروی یکدیگر ایستادهاند و هریسون ثروتمند قصد تملک هنر او را دارد. همهی این ایدهها در یکجا نمیگنجند، نیاز به زمان بیشتر و یک کارگردانی دقیقتری هست.
دقت کنید که کوربت در بیشتر مواقع تنها به ردوبدل کردن یکسری دیالوگ و نماهایی کاملا معمولی بسنده میکند. بهجز مجسمهی وارونهی آزادی، تصادف و انفجار قطار، تعرض هریسون به لازلو، عظمت معدن مرمر ایتالیا و روی پا ایستادن همسر او که از قضا همهشان گلدرشت نیز هستند، کوربت از نظر کارگردانی هیچگونه خلاقیتی از خود نشان نمیدهد البته اگر پالتهای رنگی سرد و خانهی زوار در رفتهی لازلو را فاکتور بگیریم. باید نمایش بخش مهمی از این ایدهها را نوع کارگردانی به دوش میکشید. بههمین دلیل خیلی چیزها در بروتالیست گم میشوند، که یکیشان همین شخصیت بخشیدن به معماری است و من چقدر دوست داشتم که رابطهی میان معماری، آمریکا و لازلو پختهتر و دراماتیکتر از اینها بهتصویر کشیده میشد. با اینکه معماری و سبک بروتالیست در این فیلم بهعنوان استعارهای قوی وارد درام شده است.
ایدئولوژی ضدیهود، تاریخ و سرمایهداری در این فیلم ایدهها و زیرمتنهایی هستند که نسبت به معماری و بروتالیست خیلی بهتر از آب درآمدهاند
ایدئولوژی ضدیهود، تاریخ و سرمایهداری در این فیلم ایدهها و زیرمتنهایی هستند که نسبت به معماری و بروتالیست خیلی بهتر از آب درآمدهاند. مخاطب کاملا متوجه شرایط یهودیان میشود، دلش برای لازلو میسوزد از انفعال او عصبانی میشود و دوست دارد که شخصیت اصلی محبوباش دست به کار بزرگی بزند و تبدیل به قهرمان فیلم شود. زیرمتن ایدئولوژی ضدیهود خوب کار میکند و از طرفی هم تاریخ مهاجرت و شکلگیری کشور جدید یهودیان و نوع تولد رویای آمریکائی تا حدی در یک زیرمتن دیگری پرداخت میشوند اما نه آنقدر که بشود بهش دلخوش کرد.
کوربت بروتالیست را با ایدههای متعدد و زیرمتنهای سنگینی ساخته است. واقعا علت شکلگیری کشور اسرائیل و مهاجرت یهودیان از سراسر دنیا به ارض موعود چیزی نیست که بشود در یک فیلم سه ساعته به این راحتی جمعاش کرد. کوربت میخواسته از هر چیز به میزانی در اثرش جای دهد، که خب بابت این دیدگاه نیز باخت داده است. چراکه برای نمایش ایدئولوژی ضدیهود، ایدههای دیگری زیر سایه رفتهاند. حتی کوربت، گوردون را هم وارد فیلم میکند تا سیاهپوستان و تبعیض نژادی در آمریکا نیز سهمی از بروتالیست داشته باشند.
پایانبندی فیلم را هم که بخواهیم در نظر بگیریم، یک سکانس کولاژ تماموکمال است. از پلانهایی که گویی از آرشیو برداشته شده (کوربت میخواهد اینگونه به قصه خود اعتبار ببخشد و همانند پیانیست به اثرش بکگراندی واقعی بدهد) تا آن نطق خواهرزادهی لازلو همهاش خیلی شعاری بهنظر میرسد. یکجور، مرثیهی نخنمایی است بر زندگی مهاجران با استعداد، خارج از وطن اصلیشان. فیلم بروتالیست سفری مشقتبار برای بردی کوربت بوده است. از تلفیق ایدههای مختلف گرفته تا پرداختهای سنگین نیمهکارهای که از سر رد کرده است.
بروتالیست را نمیتوان اثری حائز اهمیت در میان فیلمهای ضدجنگ و هلوکاستی در نظر گرفت
بروتالیست را نمیتوان اثری حائز اهمیت در میان فیلمهای ضدجنگ و هلوکاستی در نظر گرفت. بهشدت با پیانیست فاصله دارد و در خاطر مخاطب باقی نخواهد ماند. ای کاش بردی کوربت بجای تلنبار این همه ایده و زیرمتن ریزودرشت در یک اثر سینمایی یا به فکر ساخت یک مینیسریال میافتاد و یا تنها یکی از ایدههای فیلم را بهعنوان قصهی اصلی ادامه میداد.